18 مرداد1384
عزیزکم
به این روز که میرسم احساس خوشایندی ندارم
برایم خاطره خوبی به همراه نداره
دلم تنگ شده واسه مادر بزرگی که غم نبودنش بیشتر برای تنها شدن مادرم هست
خیلی وقتها دلم برای مامانم میگیره که الان مادری کنارش نیست.
همیشه مامانم میگه حاضر بودم بیشتر از اینها برایش کاری میکردم و پرستاریش را تا سالها به عهده میگرفتم اما در کنارم بود
مادر بزرگم که با اینکه دل پر غمی داشت ،اما روحیه اش فوق العاده بود و سعی میکرد که همه را شاد کنه
اگر خیلی وقتها در تنهایی اش اشک های ریز ریز می ریخت پایین ، اما تا به کسی میرسید شروع میکرد با صدای قشنگش آواز خواندن یا ترانه های شاد شهرمون
خدا رحمتش کنه به فکر زنده ها بود و از یاد رفتگان هم غافل نمیشد .خودش میگفت شب که میخوام بخوابم وقتی شروع میکنم برای پدرم فاتحه بخونم یکی یکی همه اموات میان جلو چشمام ..اونوقته که دلم نمیاد براشون حداقل فاتحه ای نفرستم.
یک روز همینطور که در حال فرستادن صلوات بود یهو گفت :آخی ...گفتیم چی شده ؟ مادر بزرگم گفت تو فکرم اگر من مردم کی برای دختر عمه ام که دیگه فامیلی نداره فاتحه بده ؟
شاید برای خیلی ها شوخی به نظر بیاد اما باور کن مثلا خاله لاله ات همیشه یاد دختر عمه مادر بزرگم میکنه و براش فاتحه میفرسته.
یا حتی مادر بزرگ مادرم که بهشون بی بی میگفتن را هیچوقت ندیدم اما چون مامانم خیلی دوستشون داره و حتی مادربزرگم هم به یادشون بودن امکان نداره که خیلی وقتها بی بی در ذهنمون نباشه و یادش نکنیم
روز فوت بی بی و مادربزرگم 18 مرداد هست( عروس و مادرشوهرم قدیمیش خوبه) حالا چه اتفاقی باشه چه خواست خدا به هرحال این بوده تقدیرشون.
ترمه جونم ، فکر نکن اینهمه برات حرف زدم که بهت یادآوری کنم برای مادربزرگم فاتحه ای بخوانی ...نه عزیزم چیزی را به گردنت نمیزارم
فقط خواستم از خودمو خانواده ام برات گفته باشم
راستی اون تسبیح خوشگل و دونه درشتی که عاشقشی و باهاش بازی میکنی متعلق به بی بی خدابیامرزه...فکر کن تو نسل چهارمی هستی که این تسبح رو توی دستت میگیری
البته اونها باهاش ذکری میگفتن و ما هم اجازه بازی با اونو نداشتیم ،اما حالا تو شدی تافته جدا بافته
خوشگلم...ترمه من ........آرزوم همیشه این بوده و هست که همه ما در کمال سلامت عمری طولانی در کنار هم روزهای خوبی را سپری کنیم
و از خدا متشکرم که همیشه صدامو شنیده و دعاهامو استجابت کرده
مامانم دوستت دارم و میدونم سالهای سال شما و بابام سایه بالای سردخترها و نوها و البته دامادهاتون هستید و تا عروسی ترمه و بقیه نوه هارا نبینی و نتیجه دار شدنشون را ، مارو ترک نمیکنی
اونوقت اون موقع با خیال راحت با هم میریم
این آرزومه و همیشه سر همه اذان ها از خدا همینو خواستم از خیلی خیلی سالها پیش
مامانم دوستت دارم
17 مرداد 1390


18 مرداد1384
